۱۶ ماهگی
سلام زندگی مامان
امروز ۳۰ مهر ماه اولین ماه پاییز هست دخترم
الان یک ماه که اومدیم خونه جدید و تحول جدیدی تو زندگیمون آغاز شده
مهمتر از همه اینکه شما از همون هفته اول تنهایی تو تخت و اتاق خودت می خوابی البته مامان مرتب شبا بهت سر میزنه
هنوز شبا تا صبح یکی دوبار شیر میخوری ولی از صبح تا بیدار بشی مرتب شیر میخوری
خیلی بزرگ خانم شدی بغلمون میکنی و محکم و صدادار میبوسیمون صورتمو میگیری و لبامو تند تند میبوسی قربون اون بوسه های شیرینت بشم
دلم ضعف میکنه واسه کارهات
یه قلک داری که کامان از وقتی تو شکمش بودی واست پول مینداخت توش الان دیگه تا یه سکه میلینی بدو بدو کیری میندازی داخلش
خاله مهوش یه عالمه سکه برات آورده خیلی همدیگه رو دوست دارین
واسه اثاث کشی مامان جون اومد کمکمون یاد گرفته بودی بگی ماجون هی راه میرفتی پشت سرش میگفتی ماجون
همش باهاش نماز میخوندی
هفته اول اثاث کشی رودستت افتادی و دستت ضربه دید چندبار بردیم دکتر و عکس گرفتیم خدا را شکر مشکلی نبود ولی تا چند روز به جایی میخوزد درد داشتی و از ته دل گریه میکردی نمیدونی چی کشیدیم تو این چند روز
اولین سرماخوردگی پاییز امسال رو هم تجربه کردی
روز عید غدیر دایی محمد و زن دایی ندا رو پاگشا کردیم
مامان جون باباجون عیدی واست یه النگو خوشکل خریدن وفرستادن
مامانی هم یه جفت کفش کلارک خرید برات
یه سفر دوسه روزه هم رفتیم شمال با خاله شکوفه اینا هوا عالی بود و کلی تودریا آب بازی کردین با کیانمهر
واستون سطل و بیلچه خریدیم کلی حال کردین
همه چیز بلدی ولی حرف نمیزنی
خیلی ناز و کشیده میگی مامان
کلمانی که میگی
کش= کفش
کیید= کلید
بابا
ایو=الو
میو میو
آب
ام ام میگی موقع غذا خوردن
دست وپا و مو و چشماتو نشون میدی
میگم کو چشمات چشمک میزنی
لباستو بهت میدم میری میزاری تو کشوت
مامانی عاشقتم با همه وجودم


۱۶ ماهگی 

